تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

من.

توشه می بندم کنون
بهر رفتن تا تماشای بلندای حضورت در خیال

توشه می بندم کنون
بهر گم گشتن میان کوچه باغ سبز یادت
بهر یادت
بهر یادت کای بُوَد اندر بیابان دلم چون یک نهال

توشه می بندم کنون
توشه ای از جنس من
توشه ای پر از تمام بودنم با یاد تو
توشه ام پر از خیال پاک تو

توشه می بندم کنون
خستگی هایم کنار توشه ام
گریه های بی قرارم بهر تو
درد هایی پر عذاب
رنج هایی جان گداز
من همه بنهاده ام در گوشه ای از این اتاق
تا نباشد غیر یادت در کنار

توشه می بندم کنون
مقصدم رفتن ز این دشت غم انگیز ملال
مقصدم اوج خیال
مقصدم بازآمدن در کوی توست

توشه می بندم کنون
لیک می دانم که باز
پای لنگم - هرچه بین ما گذشت و هردومان تنها گذاشت-
گویدم:
توشه را بگشا که دیگر دیر شد بهر سفر

من
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:49  توسط امین  | 

تصمیم گرفتم اسم اون قطعه تک نوازی سه تار رو بذارم نوای باران.

می زند زخمه خود را آرام
قطره قطره باران
بر تمام قلبم

می زند زخمه خود را آرام
می زند بر سر من
یاد روزی با تو
زیر این مخمل ناز
زیر چتر باران

می زند زخمه خود را آرام
دل من در شور است
یاد آن دشت خیال
که پر از شادی و شور و شعف و بهروزی
مالامال خیال
همه بودش بهجت
چه همایون بود آن روز عزیز
دیرگاهی است که دل
می کند یاد تورا
من ندانم که سه گاه است آیا یا که چهار
لیک دانم که دلم بهر تو در شور و نواست

می زند زخمه خود را آرام
دل من کوک نداند که چه است
می زند زنگ ولی
زنگ آن رنگ تورا می گیرد

می زند زخمه خود را آرام
دل من می لرزد
می شود آیا باز؟
که از این یکه نوازی بجهد
و بسازیم نوایی دلکش
در دستگاه وصال
گوشه ما دو نفر
یک یکم نه شش و هشت
و نه حتی کمتر
برسد بانگ دل ما تا عرش

می زند زخمه خود را آرام
من نشستم تنها
زیر این اوج خیال
سرخوشم با یادت
نیمی از نیمکت من خالی است
وقت آن است که تو بازآیی

من
.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:55  توسط امین  | 

دیگر برایم مهم نیست درباره ام چه فکری می کنی
چرا که دیر زمانی است که خودم هم درباره خودم نمی اندیشم
من
.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:3  توسط امین  |