نعیم تو تختش دراز کشیده بود و خوابش نمی برد. این چند وقت که چند تا از بچه های کانونو دزدیده بودن خیلی بهم ریخته بود. یک دفعه حس کرد یه صدایی داره میاد..... تا اومد به خودش بحنبه چند نفر ریختن سرش ، دست و پاشو بستن به یه صندلی جلوی تلویزیون و یه فیلم براش پخش کردن:
توی فیلم سعید یکی از بچه های گم شده رو دید. سعید رو بسته بودن به یه صندلی و اون مات و مبهوت به یه نقطه خیره شده بود. یک دفعه سعید تو فیلم شروع کرد به عربده کشی و دست و پا زدن که یه گلوله تو مغزش خالی کردن .
نعیم این صحنه رو که دید شروع کرد به داد و فریاد که نامردا، عوضیا....
یه گلوله چکوندن تو مخش.
یکی از آدم کشا دوربین هندی کمی که رو نعیم زوم شده بود رو خاموش کرد و صحنه رو ترک کردن.
من
.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 23:29  توسط امین
|
ای سبز ترین لحظه خیال
ای وسعت دشت پندار
ای همه
باز سلام یادم رفت
ولی چه خیالست که تو خود سلامی
که یاد تو سلامتیست
که همه ای
این روزها نمی گذرند
چون تو نیستی
نمی دانم کجایی
چه می کنی
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
و چیزی بدتر از ندانستن نیست
از تو ندانستن
کسی چه می داند کجایی؟
امروز هم روز خوبی بود
امروز هم رفتیم
امروز هم آمدیم
امروز هم
امروز هم
دیروز هم
هم
هم
هم
...
...
...
ولی تو نیستی
نمی دانم
می گویند سنگدلم
می گویند دیوانه ام
می گویند دروغگوام
می گویند خیال پردازم
می گویند..........
می بینی
همه اینها مدال های افتخاریست که برای لحظه ای با تو بودن به سینه ام زدند
و آنقدر محکم فشردند که سوزنش تا قلبم فرو رفت
ولی کسی نمی فهمد مرا چه سودائیست
می ترسم تو نیز فراموش کرده باشی
نه
حتی نباید این خیال خام نیز به سرم بیاید
تو تویی
تو می دانی
چون تو همه ای
مگر نه؟
من
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:4  توسط امین
|
ای حریق سبز
ای زیبای بی تشبیه
ای تمام همه من
کجایی؟
روزها از پی هم می گذرند و برای من هیچ نمی گذارند الا شبانم را
چه شبانی؟
شبانی که لحظه به لحظه آکنده اند از یاد تو
یادتو؟
چه می گویم؟
شبان بی کسی ام پر شده از خیال تو
که حتی از تو یادی برایم نمانده ای بهترینم
چه بگویم؟
آتش عشقت گذشته ام را سوزاند
و هجرتت چونان باد خزانی تمام خاکسترم را نیز بر باد داد
اکنون
نه حال دارم و نه گذشته
تنها دلخوش فرداهایم
که نیک می دانی و می دانم
که تو
خود تو
آنها را نیز به هیچ انگاشتی
من کیستم؟
تمام شده ای بی آغاز
کودکی بی پایان
بی حالی .....
نمی دانم
نمی دانم باور می کنی یا نه اما بگذار بگویم
:
دیگر تمام شده ام
این روزها می گذرد
جایت خالی
بد نیست
می خندیم
می رویم
می آییم
تا شب........
و شبان من:
چه شبانی؟
شبانی که لحظه به لحظه آکنده اند از یاد تو
یادتو؟
چه می گویم؟
شبان بی کسی ام پر شده از خیال تو
که حتی از تو یادی برایم نمانده ای بهترینم
این است دور باطل من
یادت هست؟
دور هرمنوتیک
دور تسلسل
دور در آیین شینتو
.........
زود گذشت
و در گذر آن بهترین لحظات بود که من ذوب شدن در حال را حس کردم
و در آن کوره گذشته و آینده و از همه مهم تر ذات خودم را افکندم
اما چه شد؟
بگذریم
که تو نیز نخواهی فهمید
اما نه از این بابت که آفریده شده ای برای نفهمیدن
چون آفریده شده ای برای رنجاندن من
برای عذاب
من
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 15:59  توسط امین
|
باور نمی کنم
نه
باور نمی کنم
چگونه می توان باور کرد که آن قدر کوته نظری
آن قدر حقیری
و آن قدر کودک
که تمایزات آشکار محبت و .....
بگذریم
که این را نیز نخواهی فهمید
چون تو آفریده شده ای برای نفهمیدن
برای بار بردن
....
من
.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:58  توسط امین
|
همسایه روبرویی ما حسن آقا مرد خیلی خوبی بود.
همیشه عصرا میومد دم در خونشون میشست و با ما می گفت و می خندید و هممون مثل بابابزرگمون دوسش داشتیم.
به خصوص شبایی که برق می رفت و همه محل تو کوچه دور هم جمع می شدیم و اون با شیرین زبونی خاص خودش گل سر سبد مجلس می شد و همه لذت می بردن.
حسن آقا یه پسر داشت که تو بم کار می کرد. هر چند ماه یه بار و کل تابستونا عروسش و نوه حسن آقا و بعضی اوقات پسرش میومدن تهرون و خونشون می موندن.
نوه حسن آقا - شیرین - یه دختر خوشگل و با مزه بود که همسن و سال داداش من بود. ما که اون موقع ها نمی فهمیدیم اما داداش و شیرین خیلی با هم جور بودن و خیلی هم دیگرو دوست داشتن.
ما وقتی این قضیه رو فهمیدیم که داداش اینا 4-23 سالشون شده بود و من 18 ساله بودم.
داداش به مامان و بابا قضیه رو گفت و خیلی بدجور خورد تو ذوقش.
رفت پیش حسن آقا.
حسن آقا که ماهارو مثل بچه های خودش می دونست و بهمون خیلی علاقه داشت به داداش گفت:
فردا شال و کلاه کن باهم میریم بم ببین نظر پدر مادر و خودش چیه .
فردا صبحش داداش روی منو بوسید و یواشکی از خونه زد بیرون و با حسن آقا راهی بم شدن.
دو روز بعد تلویزیون خرابه های بم رو نشون داد.
مو به تنم سیخ شد.
تموم.
من
.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:38  توسط امین
|
دهه 70 دوره رکود اقتصادی در امریکا بود. یه جوونی که اسیر فقر اون دوره بود تصمیم به خودکشی می گیره. میره سمت یه پل و آماده میشه بپره پایین. اما قبلش میگه بذا یه سیگار بکشم و بعد بپرم. آخرین سیگار زندگی!!!!
این بابا در حین سیگار کسیدن فکر می کنه و می بینه که: قبل اینکه بیاد اینجا وقتی با دوست دخترش تو کافه نشسته بودن جفتشون سیگار می کشیدن. نه تنها اونا بلکه اکثر افرادی که تو اون کافه بودن هم سیگاری بودن. آقای ایکس سیگاریه. خانوم ایگرگ...............
میگه من که چیزی واسه از دست دادن ندارم، بذا این یکی رو هم امتحان کنم شاید گرفت.
از تصمیم خودکشیش منصرف میشه.
میاد تمام زار و نزار زندگیشو می فروشه و یه سیگار پیچ و یه کم تنباکو و .... می خره و میشه سیگار فروش.
کم کم کارش رشد می کنه و یه زیر پله می گیره.
بعد یه حجره کوچیک!!!!
بعد یه مغازه
یه کارگاه
..........
آقای وینستون الان نزدیک 90 سال سن داره و صاحب یکی از 7 غول کوچک(بزرگترین کارخانه های تولید سیگار جهان) به نام وینستونه.
ولی دلیل نوشتن این مطلب یاد مردی بود که بیش از 80 سال از خدا عمر گرفت و تا دم آخر مثل مرد سیگار کشید.
کسی که به خاطر سیگار چند سال پیش سرطان
زبون گرفته بود و نصف زبونشو بریده بودن ولی باز سیگار از دستش نیفتاد.
خدا بیامرزدت
من
.
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:35  توسط امین
|