تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

من.

آسمان ابری
کوچه های خالی
چتر هایی همه باز
بوسه ای بر سیگار
آتشی نیست مرا
که بدان افروزم
یکه یارم - سیگار-
عابری می گذر
هی آقا می بخشید
آتشی هست ترا؟
مرد خندید و بگفت
آتشم هست ولی
با تمام کششی کین لحظه
سمت سیگارم هست
نیست سیگار مرا
گفتم ای دوست بیا
سیگارش از من
آتشت را بیار
فندکی در جیبش
می زند بر فندک
آتشش کم جان است
مثل این لحظه ناب
باد تندی آمد
آتش فندک او را دزدید
باز بر فندک زد
آتشی کم جان تر
باز باد آمد و
......
آخرین بار اما
وقت آتش کردن
گاز فندک به جهان عدم انگاری رفت
هر دومان سیگار به لب
هردومان منتظر لحظه آتش زدن آن فندک
هردومان می خندیم
چونک از شدت باران بهار
هردو خیس آبیم
سیگار هردویمان
بیشتر سیگاب است!!!
همه زیر سر آن فندک و باد ملعون!
خندمان می گیرد
که چه قدر
زندگی بیهودست
و به بادی بند است
و دریغا
که حتی فندک
به همه هیکلمان می خندد
بس عجیب است که او نیز چو من
به عبث می ماند
و چه نیکو می گفت
وقت رفتن با خود:
عمر من بیهودست!
من
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:47  توسط امین  | 

صادق تو زندگیش هیچی نداشت. تنها عشق و علاقش تو زندگی دین و خدا و پیغمبر و این حرفا بود. از وقتی وارد دانشگاه شد با محیط جدید و دوستای جدید نتونست تطابق پیدا کنه. افتاد رو دود و دم و.... تا اینکه دکترا بهش گفتن ۲-۳ ماه بیشتر دووم نمی یاره.

بعد چند وقت که تونست با ماجرا کنار بیاد به خودش گفت: به جای هر کاری بهتره این چند روز باقی مونده رو برم مشهد خادمی کنم و نماز روزه های قضامو ادا کنم و....

خلاصه آقا صادق رفت مشهد و شد خادم تو یکی از رواقای پرت.

توی این دوران به یه استغنایی رسیده بود. دیگه از بند دنیا و مایتعلقش رها شده بود و همش به فکر رفتن بود.

یه احساس سبکی عجیب! میل به رفتن تو وجودش هر روز بیشتر می شد.

هفته های آخر بود. صادق کاملا آماده بود . واسه همین اخلاق و رفتارش هم با مردم خیلی خیلی مهربانونه شده بود. تو همین روابط با یه دختری هم آشنا شد و هر روز باهاش سلام علیک و احوال پرسی و ....

تا اینکه بعد از چند روز پای صحبت هم نشستن و صادق داستان زندگیشو گفت و.....

بدجور وابسته شد. نمی دونست چیکار باید بکنه. از طرفی امروز و فردا بود که بره و خودشم به طور وحشتناکی می خواست بره و از این دنیای کوفتی و لجن راحت بشه از طرفی.......

واقعا نمی دونست

واقعا

شب آخر رسید. صادق گوشه رواق خوابش برده بود. امام رضا رو تو خوابش دید . امام بهش گفت: صادق جان تقدیر تو اینه که امشب بری اما اگه بخوای می تونم مریضیتو شفا بدم.

ضادق گفت: . . .

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:17  توسط امین  |