کوچه های خالی
چتر هایی همه باز
بوسه ای بر سیگار
آتشی نیست مرا
که بدان افروزم
یکه یارم - سیگار-
عابری می گذر
هی آقا می بخشید
آتشی هست ترا؟
مرد خندید و بگفت
آتشم هست ولی
با تمام کششی کین لحظه
سمت سیگارم هست
نیست سیگار مرا
گفتم ای دوست بیا
سیگارش از من
آتشت را بیار
فندکی در جیبش
می زند بر فندک
آتشش کم جان است
مثل این لحظه ناب
باد تندی آمد
آتش فندک او را دزدید
باز بر فندک زد
آتشی کم جان تر
باز باد آمد و
......
آخرین بار اما
وقت آتش کردن
گاز فندک به جهان عدم انگاری رفت
هر دومان سیگار به لب
هردومان منتظر لحظه آتش زدن آن فندک
هردومان می خندیم
چونک از شدت باران بهار
هردو خیس آبیم
سیگار هردویمان
بیشتر سیگاب است!!!
همه زیر سر آن فندک و باد ملعون!
خندمان می گیرد
که چه قدر
زندگی بیهودست
و به بادی بند است
و دریغا
که حتی فندک
به همه هیکلمان می خندد
بس عجیب است که او نیز چو من
به عبث می ماند
و چه نیکو می گفت
وقت رفتن با خود:
عمر من بیهودست!
من
.
