تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

من.

[صحنه:بعد از تاریکی کامل که فقط صدای زنگ تلفن به گوش می رسد کلوزآپ روی تلفن و بعد لانگ شات از بازیگر]

-بله

-امکان نداره.................تورو خدا شوخی نکنید................وای ...... تشییع کی هست؟

[صحنه تاریکی محض و صدای مکرر تلفن ها که باهم ادغام می شوند]

.

[صحنه بهشت زهرا بالای یک قبر خالی که آماده پر شدن هستند.صحنه واید از کل افراد بالای قبر که همه بهت زده و ناراحتند. چند نفر همدیگر را دلداری می دهند.زوم روی دو نفر که صحبت می کنند.]

-بابا احمد که سنی نداشت.

-خیلی حیف شد. طفلی بسکه غصه خورد تموم کرد.

-بیچاره کسی رو هم نداره یه مراسم آبرو مند براش.....

[یک باره یکی وارد صحنه میشه که همه می ترسند جیغ می کشند از او دور می شوند.....]

-حسین ، حسین ، امکان نداره............

-مگه ما واسه مراسم تو اینجا نیستیم؟

-یعنی همش بازی بود؟

حسین: بازی؟[پوزخند]

[حسین بالای قبر خود می آید، تفنگ را از جیب بارانی اش خارج می کند و گلوله ای به مغزش می زند و درون قبر می افتد]

[صدای تیر و جیغ که در طی دو ثانیه محو می شود و سیاهی کامل صحنه و بعد...]

[دوربین از روی لبخندی که در صورت حسین درون قبر نقش بسته بالا می آید و فری از دو کارگر که با بیل خاک روی او می ریزند و جمعیت که همه نشسته اند و به یک گوشه می نگرند.....]

من

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:25  توسط امین  | 

پدر همیشه با کار پسره مشکل داشت:

- آخه پسریه کله خر اینم شد کار؟ میری میشینی سر چار راه ساز می زنی؟ آخه اگه حرمت خونوادت واست مهم نیست حرمت سازو نگه دار. حرمت من استادتو نگه دار....

اما پسر تو این عوالم نبود. پول کارشم براش مهم نبود. برا اون فقط نشستن تو اون چهار راه مهم بود چون همه خاطرات خوب زندگیش تو اون چهار راه شکل گرفته بود و همون جا دفن شده بود.

......

یه روز که پسره باز نشسته بود و ویولن تو دستش داشت می زد و عشق می کرد یهو باباهه اومد و این بدبخت مث سگ ترسید. باباش داد کشید: بازم که اینجایی. وایسا الان.....

پسره وای نستاد بقیشو گوش بده .سازو انداخت و فرارو به قرار ترجیح داد.دوید تو خیابون و.........

تو اون تصادف پسره مرد.

من مات و مبهوت موندم و دلم واسش خیلی سوخت.

یک ماه بعد که اتفاقی از اون چهار راه رد می شدم دیدم یه پیرمرد(باباهه) سر همون چهار راه نشسته و با پیرهن سیاه ویولن می زنه.

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط امین  | 

-انقلاب.....

-بیا بالا

-سلام داداش خسته نباشی

-سلام زنده باشی جوون

-جوون؟ کدوم جوون ؟ کدوم جوونی؟ دلت خوشه ها ...

-ما صب تا شب جون می کنیم مسافرکشی می کنیم تو می نالی؟

-چرا ننالم؟به خدا به اینجام رسیده .. پدرم در اومده ... از صبح خروس خون تا بوق سگ می دوم اما بازم...

من تو یه شرکت کت و کلفت کار می کنم واسه همین مجبورم سر و وضع مرتب داشته باشم. نصف درآمد ماهانم میره بالای رخت و لباس و.... خلاصه حاجی سرتو درد نیارم دیروز رفتم یه دست کت شلوار بگیرم حواسم نبود کیف پولمو تو مغازه یارو جا گذاشتم بعد که فهمیدم و برگشتم مغازه یارو هر چی گفتم و گفتم تو کتش نرفت که نرفت

تمام حقوق ماه پیشم پرید.

الان واقعا نمی دونم چیکار کنم فقط به اندازه کرایه تا انقلاب تو جیبمه. باید تا اون سر شهرم برم موندم حیرون

-داداش هنوز مردی و مردونگی نمرده.خیالیت نباشه هر جا بخوای بری می رسونمت.

-نه حاجی این حرفا چیه

-نه جون داداش

-نه....

......

...................

-همین جاست

-آره داداش خیلی خیلی هم ممنون خدایی شرمندمون کردی ایشاللا یه روزی جبران کنم. سرتم تا اینجا خوردم شرمنده.

-بیخیل برو سر کارت غصه مال دنیارو نخور.پول چرک کف.......

یارو رو پیاده کردم و رفتم میدون رو دور زدم که بیام و برگردم سمت انقلاب پی کاسبیم و تو دلم خوش و خرم که چه فردین بازی ای در اوردم.

یهو دیدم پسره کنار چند تا جوون مزلف عینه خودش وایساده و میگه:

خدایی آژانس مفتی تا حالا سوار شده بودین؟

-چقده من خرم آخه؟

من

.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:38  توسط امین  | 

شبا حدودای ساعت ۳-۲ پسره میومد لب پنجره و فرت فرت شروع می کرد به سیگار کشیدن.

تو خونه روبرویی و پنجره ای که دقیقا مشرف به این پنجره بود یه دختری زندگی می کرد که بدجور عاشق این آقا پسر شده بود اما جرات نداشت بهش بگه.

تنها خوشی این دختره این بود که شبونه یواشکی سیگار کشیدن آقا رو دید بزنه.

فقط با همین دلخوشی زندگی می کرد.

چه دنیای کوچیکی!!!!

آقا پسر قصه ما بی خبر از همه جا چون به زید فابریکش قول داده سیگار رو ترک کنه یه هفته است شبا لب پنجره نمی آد.

طفلی دختره یه هفته است داره دیوونه میشه.

همین طوری میشینه پنجره بی سرنشین روبرو رو نگاه می کنه.

چه دنیای کوچیکی!!!!

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:54  توسط امین  | 

دانیال قصه ما تو دار دنیا فقط دو تا دلخوشی داشت:

آمیز حبیب دایی مامانش که تو امین حضور مغازه لوازم خونگی داشت و این پسرو مثل پسر نداشته خودش می دونست و همه جوره ساپورتش می کرد

و

شمیم دختر آمیز حبیب که فقط و فقط به عشق اون زندگی می کرد.

عصرا که از دانشگاه برمی گشت یه راست می رفت در دکون آمیز حبیب و تا شب جون می کند و تنها خوشیش این بود که شمیم نزدیکای ساعت ۸ شام اونا رو می آورد.

دانیال هر چی با خودش کلنجار می رفت روش نمی شد حتی یه کلمه با شمیم حرف بزنه.

همش تو فکر بود همش خودشو می خورد تا اینکه....

یکی از رفیقای دانشگاهش بهش گفت:تو واسه اینکه بتونی با شمیم حرف بزنی باید ترست از دختر بریزه بیا با یکی از بچه های دانشگاه تیریپ وردار راه و چاهو یاد بگیر و بعد ....

دانیال بعد کلی حرف مجاب شد تا به خاطر شمیم  این کارو بکنه.

آقا برنامه رو چیدن و قرار شد بیرون دانشگاه همدیگه رو ببینن که تابلو هم نشن و ....

خلاصه این دو تا همدیگه رو دیدن . هنوز ۱۰ دقیقه از آشنایی و حرف زدن اینا نگذشته بود که شد آنچه نباید می شد:

از روبرو آمیز حبیب و شمیم اومدن.

دانیال سر جاش خشک شد.زبونش بند اومد. هیچی نمی تونست بگه.

آمیز حبیب که خونش به جوش اومده بود دانیالو به باد فحش و ناسزا گرفت که:

من یه عمری جای بابای خدا بیامرزتو گرفتم.واست چی کم گذاشتم؟ اینه مزد زحمتای من؟.....

من احمقو بگو به خودم می گفتم شمیممو می سپرم دست تو....ای نمک نشناس

از فردا پاتو تو دکون من بذاری قلم پاتو می شکنم.........

شمیم هم که تمام صورتش اشک شده بود فقط گفت:خیلی ..... خیلی............

و بغض راه صداشو گرفت.

دانیال مرد.

من

.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:4  توسط امین  | 

شب  سرد  و دلم خسته

نگاه روشنم بسته

به دریای دلم موج مکرر آید و خیزد، نشیند بر در و دیوار این باروی دل - قلبم -

ندارد دل طلب جایی، ندارد سر تمنایی

به جان من نظر برکن، عجب آشفته دنیایی!!!!

ستم ، غم ، هر دو سان هم

ز دنیای عدم آیند و جان من همی سایند

ندارد دل طلب جایی ، عجب آشفته دنیایی

میان بانگ این زاغان ، هوار من چو نجوایی

منم من مرد مردستان، منم چون رستم دستان

منم شیر کنام جان!!

 

ولی امروز

منم رنجور بی مسکن

به شهر غم شدم ساکن

شدم مسکون بی مسکن

غمم من غصه ام دردم

کویرم آهنی سردم

به دریاهای موج انداز و پر طوفان و وهم انگیز درد و محنت و خواری

منم چون کشتی بادی

که در او نیست فرصت بهر آزادی

به هر جا باد خواهد او توان رفتن

و دیگر هیچ

دو صد افسوس

دلم خون شد

دلم خون شد

من

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:30  توسط امین  | 

-پسریه احمق غلط کردی مال دزدی میاری سر سفره من بعد مرگ بابای خدا بیامرزتون با بدبختی به دندون گرفتمتون که یه لقمه پول حروم نیاد سر سفرتون

صبح و شب دوییدم حالا اینه مزد زحمتام

بشکنه بشکنه این دست که....................

-ولی مامان این پول دزدی نیست به خدا از صبح رفتم بیل زدم ببین تمام دستم پینه بسته ببین!!!

-خفه شو واسه من قصه حسین کرد نمی خواد بگی تو و کار؟

بعدم بهت ۵تومن! پول بدن! یعنی کار تو قد ۵ تومن می ارزه

خدایا من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که بچم دزد شد؟

....................

پسره گریه کنون و بغض کرده در حالی که همه خستگی روز تو تنش مونده میره یه گوشه کز می کنه و با انگشتاش بازی می کنه.

مامانه میره تو حیاط

دختر کوچولوش میاد جلوش و میگه:مامان مدرسمون گفتن پول کتابارو بیارین دیگه!

مامانه در حالی که به پهنای صورت اشک می ریزه ۵ تومن رو به دخترش میده

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:2  توسط امین  |