یه روز صالح متوجه شد یکی از پنجره اونو می پاد
دقیق شد دید دختر همسایست . همون دختر چلاقه که با عصا شل می زنه
-دختره خوشگله ها اما خوب چلاقه دیگه....
چند روز این قضیه تکرار شد
یه روز بر حسب اتفاق دختررو تو کوچه می بینه:
-چی از جون من می خوای؟
-بله؟
-چیه هر روز زل می زنی به اتاق من؟
-آقا صالح اشتباه می کنید
-
-
...
-خوب لعنتی دوست دارم نمی فهمی؟
.....
بقیش قسمت های زپرتی داستانه که به من مربوط نمیشه
اما
بعد از مدت ها با هم بودن:
حاج صالح:ببین می خوام یه چیزو خیلی شفاف بهت بگم
یعنی چه طور بگم از اولشم باید می گفتم
فکر می کردم خودت بفهمی
ما تا حالا صرفا دو تا دوست بودیم
و بعد از این هم فقط باید در همین حد بمونه
یعنی چه طوری بگم؟
ببین من برا آیندم برنامه دارم........................ من می خوام با یکی ازدواج کنم
-خیلی خوشحالم کردی عزیزم، مبارک باشه دوست خوبم
۳ ماه بعد
سالن عروسی
داماد و عروس خانوم و فک فامیلا بزن و بکوب و عشق و حال
یکی شل شل زنون میاد طرف داماد
یه کاغذ میده دستش
غش می کنه
می افته
............
تو بیمارستان داماد کاغذرو باز می کنه: چلاقا هم حق دارن دوست داشته باشن
من
.

