تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

PARADOXICAL

صالح یه الکی خوش علاف بود و روزمرگی تنها نقطه قابل تمییز زندگیش.

یه روز صالح متوجه شد یکی از پنجره اونو می پاد

دقیق شد دید دختر همسایست . همون دختر چلاقه که با عصا شل می زنه

-دختره خوشگله ها اما خوب چلاقه دیگه....

چند روز این قضیه تکرار شد

یه روز بر حسب اتفاق دختررو تو کوچه می بینه:

-چی از جون من می خوای؟

-بله؟

-چیه هر روز زل می زنی به اتاق من؟
-آقا صالح اشتباه می کنید

-

-

...

-خوب لعنتی دوست دارم نمی فهمی؟
.....

بقیش قسمت های زپرتی داستانه که به من مربوط نمیشه

اما

بعد از مدت ها با هم بودن:

حاج صالح:ببین می خوام یه چیزو خیلی شفاف بهت بگم

یعنی چه طور بگم از اولشم باید می گفتم

فکر می کردم خودت بفهمی

ما تا حالا صرفا دو تا دوست بودیم

و بعد از این هم فقط باید در همین حد بمونه

یعنی چه طوری بگم؟
ببین من برا آیندم برنامه دارم........................ من می خوام با یکی ازدواج کنم

-خیلی خوشحالم کردی عزیزم، مبارک باشه دوست خوبم

۳ ماه بعد

سالن عروسی

داماد و عروس خانوم و فک فامیلا بزن و بکوب و عشق و حال

یکی شل شل زنون میاد طرف داماد

یه کاغذ میده دستش

غش می کنه

می افته

............

تو بیمارستان داماد کاغذرو باز می کنه: چلاقا هم حق دارن دوست داشته باشن

من

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 19:32  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

شب که شد بانگ سگان تاب و تبی بر دل نهاد

زوزه گرگان ز هر سو لرزه ام را می فزاد

آتشی دیدم در آن شب بس عجب امید بخش

چون به سمتش من برفتم گرگ اعظم بانگ داد:

جاهل کوته نظر آن زوزه ها کار منست

تا بیایی با دو پایت در کمین ای بی نهاد

خودم هیچ از این شعر خوشم نیومد اما بنا به دلائلی مجبور بودم مفهومو القا کنم بداهه یه چیزی نوشتم شرمنده دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:1  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

آتیش که بالا گرفت دیگه همدیگرو ندیدیم

هرچی صدا زدم رضا رضا اصلا نشنید

نا امید ناامید شده بودم

منو کشیدن بیرون

.............

سالهااز اون روز گذشت

تو تاکسی نشسته بودم که یه مرد کریه وارد تاکسی شد

منم خودمو جمع کردم که تنم هم به تنش نگیره

.............

موقع پیاده شدن به زنم گفتم: یارو رو نیگا عین جک و جونور میمونه

اونم خندید و رفت تو پیاده رو وایساد تا من کرایه رو حساب کنم و بیام

در همین حین اون موجود کریه تو گوشم گفت:

اون روز که رضا رضا می کردی فکر نمی کردی به این روز بیافتم؟

من

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:41  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

شعر زیبایی که دوست خوبم مصلوب درباره مرگ نوشته بود این چند بیت دست و پا شکسته رو به ذهن من اورد.

به هر حال brain storm مشکلات خاص خودشو داره.

اگه جایی از لحاظ عروضی و معنایی و ... مشکل داره به بزرگواری خودتون ببخشید:

ما که به جان رسیده ایم، در گذر زمانمان

محنت و رنج بی شمار، سینه ما می درد

جامه دران عالمیم، سر چو به دار می دهیم

باز تعلق زمین، طناب دار می برد

هیچ طمع نبسته ایم بر دو جهانمان ولی

رنج و عذاب این جهان، دوزخمان می خرد

هست امید مان فقط مرگ بدون انتظار

خواب خمار مرگمان، محنت جان می برد

در شب سرد و تیرَمان، حضرت حق نظر نکرد

خواب برفته آن خدا، ذهن ندا می دهد

عمر گرانمان گذشت بر سر بازی و لعب

روی سیاه عالمیم، چون که به صور می دمد

شعر تمام شد ولی، حسرت من به جای ماند

تا که گور کن به کی، قبر مرا همی کند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:22  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

یه مدتی بود داشتم مثل بچه ی آدم (تقریبا) زندگی می کردم.

خیلی بهتر شده بودم.

دیگه قرص تعطیل ....

زیاد دود لازم نمی شدم

کمش کرده بودم اون کوفتیو

اعصابم خیلی بهتر شده بودم

برخوردای اجتماعیم

................

چرا نمیشه اینطور موند؟
چرا باید انقدر فشار عصبی رو من باشه؟
چه گناهی کردم؟
رسما کم اوردم

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:0  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

دوالیته چیه؟

تا حالا چند بار حس کردین که گرفتار دوالیته هستین؟
می دونین من تو زندگی خودم دوالیته رو همیشه حس می کنم و دلیلشم برام تا حدود زیادی روشنه.

یه عمر فکر می کردم علت این دوالیته پارادوکسیکال بودن جهانه یعنی اصلا اساس کار همین تناقضاته

اما الان می دونم که علت فراری بودنه

آدمی که از خودش در بره همه چی براش دوالیته میشه

چون هیچ بیس و پایه ای براش نمی مونه که باهاش جاجمنت انجام بده

خلاصش اینکه برای فرار از این دوالیته باید برگشت به اصل

و اصل من اگزیستانسیالیسم نبود

اصل من اومانیسم هم نبود

نیهسلیسم هم نبود

اصل من منه

خیلی ترسناک

خیلی رئوف

خیلی جدی

خیلی شوخ

......

شاید بگی هوی عمو این که باز شد دوالیته

اما این تجمع اضداده و با دوالیته فرق داره....

بماند

محرم خیلی دوالیته گل می کنه

احتیاط کنید

فاصله در تکیه تا کوچه آدم رنگ عوض می کنه

من

.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 18:0  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

الان که دارم این چند خط رو می نویسم آخرین ساعت یکی از عجیب ترین روزای عمرمه

از ظهر زدم بیرون فرت و فرت دود کردم و حرفایی شنیدم که مخمو پکونده

بابا هممون داریم تو جاده تباهی قدم می زنیم

من یکی به خودم ایمان اوردم

انقدرام اوضام خراب نیست

چه خبره تو این مملکت؟
دیگه روم نویشه بنویسم

ولی این روز عجیب یه چیز قشنگ هم داشت

شیرین شیرینم شیرین شمامه

سات ند بینم خوام خرابه

شری دلبری به تو تمامه

من

.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:45  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

صدایی آمد از آن سوی دیوار

صدایی از صدای خانه همسایه نزدیک

صدایی پرطنش، پر درد، حان فرسا

ندای ناله مردی که در خود می شکست آرام

ندای درد مرد مردان، مرد دردآشنایان، مرد بی پایان

ولی افسوس

دیگر بانگش نمی آید به گوش جان

او رفت

من

.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:21  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  |