تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

PARADOXICAL

تو این فرصت کمی که تا امتحانای دانشگاه مونده و هر لحظه برات ارزش زیادی داره، دیشب مصاحبت با آدمی نصیبم شد که واقعا جز ارزشمندترین مکالمات زندگیم شد.

تا ۹ صبح نشستیم و از هر دری گفتیم.

با آدمی که خیلی از لحاظ شخصیتی به من شبیهه.

یه جملش تو گوشم موند:

مردم بهترین بازیچه های دنیا هستند.

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 14:45  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

آسمان تیره و مخشوش

می کند با بند بند این دلم بازی،

غریب رسمی داری ای چرخ گردون

بدان سان که خورشید را با خرقه ابر می پوشانی،

عزیزان را در نقاب خاک می کشی

ولی افسوس و صد افسوس

که مرگ ما زیستن خورشید پس از ابر است در آسمانی بدون هیچ ستاره ای

بدون هیچ کورسوی نوری

و تابش بر سرزمین کورها

من

.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:25  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

بعضی از دوستان مثل احمد جان و آقا پدرام خواسته بودن اسم نویسنده و شاعر این پست ها رو بذارم.

در جوابشون باید بگم تمام مطالب این وبلاگ نوشته های خودمه و به صورت brain storm نوشته میشن.

موفق باشین

من

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:46  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

صبح زود بود که نگهبان صدا زد: یاالله پاشو وقتشه!

بیخیال پاشد و رفت سمت در.

بردنش و بردنش تا تو حیاط

تازه طلوع کاذب بود و هوا گرگ و میش

یک کمی هم سرد بود

طنابو که دور گردنش انداختن هیچ احساسی نداشت

دیگه همه چی تموم شده بود می خواست به چی فکر کنه؟

مامور گفت:آخرین خواستتو بگو. چیزی مونده که بخوای؟

گفت: هیچی نمی خواهم جز ....

جز چی؟

چی بگه؟

چی از این دنیا فهمید؟
به کدوم خواستش رسید؟
کدومو بخواد؟
تو همین افکار بود و داشت دیوونه میشد اما گفت:

یه ماچ گنده!!!!!

شتلق......صندلی رو از زیر پاش کشیدن

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:35  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

این آتشی که بر جان، بنشسته روزگاری

آوار درد و رنج است، بانگ و نوای زاری

من آمدم که گویم بر مردمان دنیا :

دنیا سرای ما نیست، بنشین دمی کناری

اینجا سرای غم نیست، شادی سرای ما نیست

اینجاست خوابگاه ما مردم فراری

من می روم ز اینجا، کارم تمام گشته

آمد صدای ساعت، کای بی خبر کجایی؟

من

.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:36  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

در شب سرد عبور مردم ظاهر پرست

از بلندای عروج مردم مشعل به دست

من نه نور مشعلی دیدم نه رد عابری

کور گشته چشم من در این شب بیچارگی؟ 

ای بسا کان رهروان پاهای خود را بسته اند

آن همه مشعل به دستان منتظر بنشسته اند

من منم من مشعلم من رهرو و من راهبر

باز ساعت بانگ زد روز نو است ای بی خبر

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:10  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

در شبان عمرم

تنها گذر ثانیه هاست که هنوز مانده

و تنهایی ام

دیگر هیچ

آمدن و شدن در این گذار رسمی دیرین است

برخی لختی هم نشستند

برخی گوشه ای را برای همیشه اشغال کردند و رفتند

و برخی تمام کوچه را از عطر خود سرشار کردند و خشت خشت خانه های کوچه را به سماع درآوردند

و بعد....

و بعد خندیدند و رفتند

اما ندانستند که آن خشت ها نیز به حرکت درآمدندو بنیان کوچه به لرزه درآمد

کوچه به امید رفتن است

و من منتظر تزلزل آخرین ستون آن

من

.

(غلط املائیشم حاج احمد گرفت دستش درد نکنه اما بگم ها سوتی تایپی بود نه از بی سوادی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:54  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

بازم دلم پر میکشه برای کوچه باغت

کاشکی تا تابستون بعد کسی نیاد سراغت

باغ قشنگ بابایی ، بابایی من کجا رفت؟

رفتش پیش خدای خوب، اون بالا بالاها رفت

بابابزرگ خوب من باغبونی مهربون بود 

همش بهت می رسیدش برات چو آسمون بود

بابابزرگ مهربون دلش خیلی بزرگ بود

اما همش دور و برش خوک و شغال و گرگ بود

بابابزرگ خوب من خوب ما رو می خواستش

با استخون و گوشت و خون آینده رو می ساختش

همش به لب خنده داشت، دلش پر از خدا بود

از حرص و آز و کینه دل و جونش جدا بود

بابایی دلم تنگه برات  یه شب بیا دیدنم

منم می خوام بیام پیشت، من عاشق مردنم

دلم از این مردم بد بابایی خیلی شکسته

نفس دیگه در نمی آد، بالهام بابایی بسته

منم میام پیشت بابا، همین یکی دو روزی

خدا صدامو می شنوی؟ خدا آخه تو کوشی؟

من

(بابابزرگ عزیزم تفریحش و عشقش باغش تو لواسون بود. الان که نیست دلمون نمی آد بریم باغ و بهش سر بزنیم. یاد همه خوبیهاش بخیر)

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:34  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

قضیه اون دزدی نافرجام که یادتونه(دزد مایوس)

هفته جاری یه دزدی از یکی از آشنایان شد که با اتر بود و باباش نزدیک بود سکته کنه و....

و اما امروز

امروز بنده با ۱۹۰ سانت قد و کلی ادعاو  کبکبه و دبدبه و....

یه زن جیبمو تو تاکسی زد.

البته ۳۰۰ تا تک تومنی اما می خوام بگم اوضاع ببینید چقدر خرابه

امشب هم که الان دارم براتون می نویسم از ۴۰ام بابابزرگم میام.

اونجام ضبط یکی از مدعوین مورد عنایت قرار گرفت.

درود و صد درود به جمهوری اسلامی که چنین فرزندان خلف و برومندی تحویل داد

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:28  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

از خروس خون صبح تا بوق سگ می دوام دنبال یه لقمه نون

آخه اینم شد زندگی؟

ای تف به .....

با این حرفا در اتاقو کوبوند به هم و زد بیرون

نمی دونست می خواد چی کار کنه

اعصابش از زمین و زمان خورد بود

بالاخره یه ایده نو

دینگ دینگ

چطوره یه کم خوش بگذرونم؟
مگه من چمه؟
منم آدمم

حق حیات دارم

از این مزخرفات....

دلو زد به دریا

زنگ زد خونه یکی از دوستای قدیمی که مدتها بود خبری ازش نداشت

به یاد جوونیا و عشق و حالای اون موقع

...

-الو

-الو

-سلام علیکم

-سلام علیکم

-معذرت می خوام آقا محمد هستن؟

-...............

-الو الو............الو خانوم ...... چرا جواب نمی دین

-آقا محمد ۳ ماهه فوت کرده

-............

-...........

یه غم دیگم اومد رو دلش

من

.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 18:2  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

خوشبخت کسی که می داند برای چه آمده است

بدبخت کسی که نمی داند برای چه آمده است

بدبخت ترین کسی که می داند نباید می آمده

من

.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:32  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

دستم روی ماشه است اما جرات چکوندن ندارم...

چیکار کنم؟
اگه نزنم ممکنه تمام عمر پشیمون بشم

ولی آخه، آخه...

آخه اونی که جلوم وایساده یه عمر جای برادرم بوده

چه روزایی با هم گذروندیم

خوشی

ناخوشی

چقدر تو بغل هم گریه کردیم

چقدر با هم قهقهه زدیم

..........

کی باورش میشه کسی که جلومه و صمیمی ترین دوست تمام عمرم بوده چند دقیقه پیش پدرمو کشته؟

آخه چرا نداری باید با مردم این کارو بکنه؟
من نمی تونم بزنمش

اون بهترین دوستمه

من

.

بنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:34  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

چند روز پیش تو خیابون پیروزی نشسته بودم توی اتوبوس که یه صدایی افکارمو بهم ریخت:

آی دزد آی دزد ایهاالناس ........

زنه جیغ و داد می کرد و کیفش هم توی دستش بود(سرقت نافرجام)

آقا دزده ما هم شروع کرد از لای ماشینای اون لاین در رفتن و ملت هم دنبالش(ای ملت فردین اگه کیف یه مرد رو زده بود هم اینطوری می کردین؟)

این دزد بدبخت ما استیل و قیافش داد می زد که دزد نیست و از سر ناچاری دزدی کرده حتی بلد نبود در بره اما یه چیزش بود که برا من خیلی جالب بود و اون یاسش بود.

جوری در می رفت که یعنی بیاین منو بگیرین

و وقتی گرفتنش هم کوچکترین مقاومتی نکرد.

این یاس خیلی تو ذهن من مونده

منم مایوسم؟
من

.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:42  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  |