تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

من.

سال ها بود پسرک داستان ما آرزو داشت بره مکه.

تا اینکه خبر رسید مادر بزرگ پیرش می خواد بره مکه و دنبال یه جوون محرم و سرپاست که اونو ببره، تر و خشکش کنه....

اینم از خدا خواسته پرید جلو که من داوطلبم بذارید من باهاش برم....

بقیه داستان باید پخته شه و فضا سازی می خواد و ... که می مونه واسه دفتر یادداشتم اینجا قرار شد فقط طرح داستان رو بذارم...

اینا میرن با دعای خیر یه فامیل و ....

وقتی می رسن تو سعی صفا و مروه پسره که خودش هم به زور می تونه نگه داره دست مادر بزرگه رو ول می کنه و پیرزن می مونه زیر دست و پا و فاتحه...

به همین سادگی

پسرک ما بدبخت نمی دونه چی کار کنه چی کار نکنه همه غریب حالا جنازه رو دستش .....

زنگ می زنه تهران و جریان رو میگه

فقط صحنه ای رو تصور کنید که بعد از این مسافرت کوفتی ساک به دست می رسه دروازه خروج فرودگاه و فامیلا رو می بینه و ساک از دستش رها میشه.......

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:6  توسط امین  | 

منم! همان لولی وش بی شادی و بی غم
منم! کولی دشت غربت و مسکون بی مسکن
منم من، من همانم کاو ندارد جز سکوت سرد شب ها در جهان ماوا
سکوت سرد شب یا گور تنگ و ساکت و خاموش و جان فرسا؟
دلم تنگ آمدست از این شب بی درد مردم، مردم پر درد
تناقض!
دلم تنگ آمدست از مردم زنده کش و مرده پرست و پست
تناقض!
حقیقت در جهان یک چیز آن هم ناتمام آمد برایم:
مرگ
من
.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:0  توسط امین  | 

وقتی خیلی کوچک بودم و قدم تا سر زانوی پدرم بیشتر نبود، وقتی باهم بیرون می رفتیم این من بودم که مجبور بودم قدو هامو تند کنم و به هن هن بیافتم تا بتونم پا به پای پدرم راه برم.

تمام عمر ما اینطوری گذشت.

همیشه ما بودیم که خودمونو با اونها هماهنگ می کردیم.

تا یه روز که قدمون از بابامون بلندتر شد و قدمهای ما هم بلندتر طبیعتا

فکر کردیم دیگه الان اونان که باید با ما هماهنگ بشن

اما نه

هنوزم این منم که قدمامو آروم تر برمی دارم تا اونا به من برسن.

همیشه من باید خودمو با اونا هماهنگ کنم.

من

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:24  توسط امین  | 

باز صدای آژیر خطر به گوش رسید.

همه به سمت زیر زمین

صدای انفجاری در نزدیکی

آژیر وضعیت سفید

همه دویدند طرف اون خونه که بمبارون شده بود

خونه که دیگه نمیشه گفت

تل خاک

اما نه

نگاه کنید

اینو یه پیر مرد گفت:

تو تموم این خرابه هنوز یه شاخه گل تو باغچه حیاط سالمه سالمه

همه تو خنده گریستند

تو گریه خندیدند

عجب حرفی!

هنوز زندگی جاریه

تو این همه پوچی

تو این همه خرابی

تو این همه بدی

می دونم همه اینا قبول

و اینم قبول که به علت این اتفاقات بد ارزش این یه شاخه گل بالاخره واسه این خلق الله مکشوف شد

و تا این بدبختیا نباشه شاخه گلا محکوم به فراموشی هستن

اما سرنوشت این شاخه گل از رفیقاش دردناک تره

چرا که اونا یه دفعه دود شدن رفتن هوا

اما این گل انقدر بدون مراقبت می مونه و فقط تقدیس و تکریم میشه تا خشک شه و بمیره

تف به ذات هممون که فقط دوست داریم بت بسازیم و بت بشکونیم و هیچ وقت نمی خوایم یاد بگیریم که بابا بعضی ها دارن بینمون زندگی هم می کنن ....

تو زندگی خودم یه نفر یه همچین شاخه گلی بود....

من

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 17:48  توسط امین  | 

سینه مالامال درد است و دلم خونین

مرگ هم از بهر من رویای بی معناییست

دیگر نمی دانم که کوله بار خود را بر در کدام سرای بگسترانم؟

نمی دانم و می دانم که نمی دانم  و نمی خواهند که بدانم و می دانند که می توانم بدانم....

به فردا هم دلخوش نیستم

طلوع خوب کدام خوشبختی در فرداست؟
مگر طلوع هم مفهومی غیر انتزاعیست؟
مگر شما هم چنین کلمه ای دارید؟

دلم تنگ است

دلم می سوزد از خودم که می سوزم

می سوزم که چرا می سوزم خیلی جالب است...

به امید هیچ

من

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:2  توسط امین  | 

سیگارم را که از پنجره ماشین به بیرون می اندازم، تازه متوجه گذر زمان می شوم.

ساعت ۱ بعد نصف شبه!!!!

سر پل رومی با بچه ها وایسادیم و شام رو خوردیم و..... الان ساعت ۱ بعد نصف شبه.

می دونم باور کردنش سخته اما دیگه نمی فهمم چی می گذره

کی چی میگه، واسه چی میگه، به کی میگه....

توهم، توهم، توهم....

فضای ذهنیم دست خودم هست و نیست

چون ذهنم پارادوکسیکال شده

ذهن من

من

.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:54  توسط امین  | 

جهنم چیست؟

دنیایی بس عجیب پیرامونمان ساخته شده که هیچ سنخیتی با اتوپیای ما ندارد.

آیا این به غیر از جهنم دنیوی است؟
و آیا جهنم اخروی متفاوت با این جهنم است؟
فلسفه رنج عدم برقراری ارتباط است.

پس به جهنم خوش آمدید!

اما یک نکته:

این جهان وآن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

با این فلسفه دیگه دنیی و عقبی معنی نداره

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

پس هنوز امیدی هست و اون رهایی از بند پندارهای آزار دهنده و دست و پا گیره

من می توانم در جهنم هم سبز بمانم

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:34  توسط امین  | 

کرکسان قدری تحمل مرگ من خواهد رسید

دفتر کوتاه عمرم نیمه ای دارد سپید

از تبار سربداران گشته ام بی سر ولی

نیست در من بهر پیدا کردن داری امید

گوشه زندان عزلت می نشینم تا شبی

بشنوم از شهنه ای بانگ و خروش این نوید:

حالیا وقت است اینک، اشهد خود را بگو

ساعتم فریاد زد روز جدیدی سر رسید

امین(من)

شهریور ۸۵

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:58  توسط امین  | 

هوا بس جوانمردانه!!! سرد شده.

بهترین هوای ممکن

هوای سیگار

هوای فراموشی

هوای قدم نزدن و زدن

هوای پارادوکسیکال

هوای من

من

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 8:32  توسط امین  | 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

محال است دیگر آن عقاب(اگر واقعا عقاب باشد) به زمین باز آید

زیرا آسمان حتی با ارتفاع ۲ متری بسیار بسیار شریف تر از زمین خاک آلود و دامنگیر است(به قول اخوان)

باید جست

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

به قول چه گوارا:مهم رفتنه نه رسیدن

با تمام این افکار مشوش تو سرم

زدم بیرون

رفتم تو روش وایسادم

گفتم تو نمی فهمی

لیاقت منو نداری

............

خندید و گفت : هنوز بزرگ نشدی برو کوچولو

و یک ماهه کوچولو نشسته و مات و مبهوت در و دیوارو نگاه می کنه

اون کوچولو منم؟

من

.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 17:19  توسط امین  | 

کوچ اجباری پرندگان را به خاطر داشته باش.

علت سرما نیست.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

اما نه

خودمان را گول نزنیم

هنوز علت کوچ سرماست

و چون منی که سودای والاتری در سر دارد محکوم به زوال ابدیست

منم که دشنامی به جهانم

جهان دشنام نمی دهد

چون

من آن وامانده همیشه در کوچم

من

.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 9:51  توسط امین  | 

نمی دونم چرا اما تو این مدت جالب ترین چیزی که دیدم این بوده:

یه سری افراد اومدن نصیحت و ال و بل که این کارو نکن اون کارو بکن

بعد ادله عقلیه و نقلیه هم پشت بندش میارن

و وقتی تو رفتار خودشون دقیق( حتی دقت زیادی هم نمی خواد) میشی می بینی که ای دل غافل!

بابا اینا که در خم اولین کوچه دارن پنالتی می زنن

اون وقت توی بلا نسبت الاغ گرفتار نقدهای علمی و عملی! اونها شدی و مسیر درست خودتو کج کردی

نمی دونم

اما فعلا تنها چیزی که می دونم اینه که

راه درست همونیه که من میگم

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:10  توسط امین  | 

برگ ریزان طبیعت به اواخر خود نزدیک می شود.

خوب این خبر مهمی است؟
نه زیاد اما یک نکته این وسط هست و اون هم اینه که چرا باز بعضی درخت ها سبز می مونند؟

کی می تونه به من اطمینان بده که کاج از اینکه همیشه سبز می مونه خوشحاله؟
اصلا فلسفه سبز موندنش چیه؟
در حالی که از همه درخت ها زمخت تره؟

میوه اش به دردی نمی خوره؟
درازه.

......

کاج سبز می مونه تا به همه بفهمونه اونی که از همه بریده می مونه و اونی که اسیره همیشه مثل عروسک خیمه شب بازی این طرف و اون طرف کشیده میشه.

درختای میوه دار با اینکه تابستون برو بیایی دارن اما زمستون هیچ حرفی واسه گفتن ندارن.

اما کاج همیشه کاجه.

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را نیاویزم به رسوایی بر بلند کاج کوچه بن بست

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:2  توسط امین  | 

یک روز دو نفر بودند.

یک روز یک نفر رفت، یک نفر ماند.

یک نفر ماند؟؟

من آن وامانده همیشه در کوچم.

من

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 17:45  توسط امین  | 

بادبان ها را بکشید.... طوفان بسیار شدید است.... یکی سکان را بگیرد............

صداها در گوشم زمزمه می کنند... مثل اینکه خبری شده....نمی دانم من که سرم به کار خودم بند است

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

خوب این بیت چه ربطی داشت؟
مگر قرار است همه چیز به هم مربوط باشند؟

اصلا همین سر و صداهای گوش خراش و ناهنجار این طایفه لنگ و لوچ روی عرشه چه تناسبی با صدای با صلابت دریا دارد؟

حیف، حیف که تنها نیستم و مجبورم این جماعت را تحمل کنم و الا از این دریای زیبا محظوظ می شدم.

موج خروشنده ای تیز خرامید و گفت

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

خوب اینم بی ربط تر از قبلی

.....موجیم که آسودگی ما عدم ماست

دیگه چی راجع به دریا و موج و... یادم می آید؟

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

..................

هو، بپا!! بپا!! موج رو نمی بینی؟ فرار کن........

نمی دانم چرا اما حس می کنم غوطه ورم... حس می کنم بی وزنم... و اط همه مهم تر دیگر وز وز مردمان در گوشم نیست.

مثل اینکه تمام شد.

دیگر چیزی نمانده جز

من.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:57  توسط امین  | 

پیرمرد به آرامی در کلبه اش را باز کرد...

خدای من! چه می بینم؟ این کودک این جا چه می کند؟ چرا در این سرما لباس پاره به تن دارد؟ او می میرد....

و با وجود سرما پیرمرد به راه افتاد و از انبار مردم دهکده هیزم دزدید و به کلبه آورد و برای کودک آتشی روشن کرد، باز دزدی و اینبار تن پوش ، باز دزدی و این بار خوراک.....

سال ها می گذرد، پیرمرد اکنون از پا افتاده شده و بیش از نیاز جسمی نیازمند روحی کودک است.

کودک که اکنون برای خود خانمی شده بیرون به گشت و گذار می پردازد.

روزی از روزها به سر دخترک می زند که به دهکده سری بزند. در دهکده با پسری آشنا می شود....

پیرمرد ۳ روز است که نتوانسته از تخت پایین بیاید. کوزه آبش خالی است. غذایی نمانده.....

پیرمرد دهان باز می کند:

پوچ

من

.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 20:39  توسط امین  | 

شب از نیمه گذشته بود که تلفن زنگ زد:

پدرتان فوت کرد! فردا با شناسنامه ساعت.....

گوشی را گذاشت.مادر هنوز خواب است. فردا مهم ترین قرار کاری زندگیش بود. اگر نرود... همه چیز خراب می شود. کارش را به احتمال زیاد از دست می دهد. عمل قلب مادر چه می شود؟ قسط ماشین؟

نقشه هایش برای خرید خانه؟ ......

اگر به مادر بگویم چه؟
اگر برایش موقعیت خاصم را توضیح بدهم؟
من هم جوانم. چقدر باید کوتاه بیایم؟ الان ۳۰ سالم شده ولی هنوز به هیچ جا نرسیده ام. عمرم بی حاصل گذشته. .....

راستی پدر مرده.

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 21:15  توسط امین  | 

طناب دار، بزرگترین پل پیروزی

فرار بزرگ، آرمان فانی، شب بی چراغ، طلسم منحط

ظلم و سیاست، حکمت و معیشت، .....

بس نیست؟
حد غایی اندیشه رذیله چیست؟

عمریست در نقاب کلمات چهره زمخت خرده بورژوازی کمین کرده

و هرآن چنگال های خود را در شاهرگ حیات نسل خفته فرو می برد

به پا خیز !!!

به پا خیز!!!

........

باید به کلکسیون کلمات زشت بالا این شعار آخر را نیز اضافه کنم

چون آن هم به زباله دانی تاریخ پیوست

پوچ

پوچ

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:56  توسط امین  | 

تنها از این جهان 2 چیز را شناختم: شب و سکوت.

من، شب و سکوت....

چه تفاوتی میان ماست؟

چه شباهتی؟
شب و سکوت، سکوت و شب!

شب به سکوت حیات می بخشد و سکوت به شب دل خواهی

من بدون سکوت و شب چیستم؟
اما من بدان ها چه بخشیده ام؟
.......

هاله دود سیگارم دروازه غار تنهایی را هراسناک می کند:

با احتیاط وارد شوید

یا بهتر است بگویم:لطفا وارد نشوید!!!

غار تشبیه زیبایی نیست.

پیله

بدون راه ورود و خروج

بدون امید پروانه شدن

تنها پناه کرم

به خدا این نوع از کرم پیله ابریشمین ندارد

کرمی که نمی خواهد پروانه شود

نمی خواهد کرم باشد

می خواهد نباشد

لطفا وارد نشوید

من به آنها چه بخشیده ام؟
من و سکوت و شب

من

.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:24  توسط امین  |