تا اینکه خبر رسید مادر بزرگ پیرش می خواد بره مکه و دنبال یه جوون محرم و سرپاست که اونو ببره، تر و خشکش کنه....
اینم از خدا خواسته پرید جلو که من داوطلبم بذارید من باهاش برم....
بقیه داستان باید پخته شه و فضا سازی می خواد و ... که می مونه واسه دفتر یادداشتم اینجا قرار شد فقط طرح داستان رو بذارم...
اینا میرن با دعای خیر یه فامیل و ....
وقتی می رسن تو سعی صفا و مروه پسره که خودش هم به زور می تونه نگه داره دست مادر بزرگه رو ول می کنه و پیرزن می مونه زیر دست و پا و فاتحه...
به همین سادگی
پسرک ما بدبخت نمی دونه چی کار کنه چی کار نکنه همه غریب حالا جنازه رو دستش .....
زنگ می زنه تهران و جریان رو میگه
فقط صحنه ای رو تصور کنید که بعد از این مسافرت کوفتی ساک به دست می رسه دروازه خروج فرودگاه و فامیلا رو می بینه و ساک از دستش رها میشه.......
من
.
